|
به نام خدا
امروزمیخوام واستون داستانی تعریف کنم که عجیبه ولی حقیقت داره....ماجرایی که واسه .....اتفاق افتاده.
بخونیدو باور کنید واندکی تامل کنید....... این یه حقیقته. شاید از دید شما مسخره و خنده دار باشه ولی واسه من خیلی عجیبه.خیلی.......... (بخونیدش البته با یه کم تحریف).....
*********
بهم گفت امروز رفتم 2کیلو لواشک خریدم میخوام برم خونه به یادت بخورم. اینو گفت, خداحافظی کردو رفت.
خیلی هوس لواشک کردم , با خودم میگم که ای کاش پیشش بودم تا منم لواشک میخوردم آخه این موقع شب همه ی مغازه ها بستن. 
اینبار هم مثل هرشب رادیو رو روشن میکنم و میشینم به گوش دادن. مجریای امشب 2تا آقا هستن. یکیشون مجری هرشب و یکیشون نویسنده ی هرشب.میگفتن اگه6- 25میلیون دلار پول داشتین باهاش چیکار میکردین؟؟؟ 
یکی زنگ زده میگه باهاش تمام لواشکای دنیا رو میخریدم.......... خیلی عجیبه. همه امشب از لواشک میگن.ومن............ 
برنامه تموم میشه. رادیو رو خاموش میکنم . میرم که بخوابم. پتو رو کنار میزنم. خیلی عجیبه. خیییییییییییلیییی عجیبه..
پتو رو که کنار میزنم یه تکه لواشک رو تختم میبینم. انگار خدا واسم لواشک فرستاده.از خوشحالی لواشکو پوست میکنم و میخورمش و اصلا به اینکه از کجا اومده توجه ای نمیکنم. لواشکو میخورم و پوستشو میندازم تو سطل آشغال!!!!!!
لواشکو که میخورم تازه به این فکر میکنم که اون از کجا اومده؟؟ یادم میاد چند روز پیش اتاقمو جارو کردم حتی زیر و روی تختم رو هم تمیز کردم اتاق تمیز تمیز شده بود. خدای من! پس اون لواشک اینجا چه کار میکنه؟؟؟
احساس میکنم همه ی اون چیزایی که دیدم تو وهم و خیال بوده! تو سطل زباله رو نگاه میکنم پوسته ی لواشکو میبینم, نه همش واقعیت داشته! خدای من اون لواشک اینجا چیکار میکرده؟ از کجا اومده؟؟
با هزارو یک فکر خوابم میبره. صبح بیدار میشم. نمیدونم که امروز چه جوری ماجرای دیشبو واسش تعریف کنم! هرجوری هست واسش میگم. تمام ماجرا رو واسش میگم.... . میزنه زیر خنده. اونم حرف منو نمیفهمه. از قبل باید حدس میزدم که باور نمیکنه. براش قسم میخورم. میگم به خدا جدی گفتم. میگه میدونم.منم نگفتم دروغ میگی. اصلا اون لواشکو من واست فرستادم. خوبه؟؟؟ میگم: چه جوری؟؟تو که اینجا نیومدی! میگه:خدا از طرف من واست فرستاده! تازه میفهمم که داره سر به سرم میذاره و مسخر ه میکنه... اصلا از شوخی مسخره اش خوشم نمیاد ولی بهش چیزی نمیگم!
میگم بایدماجرا رو بفرستیم واسه تلویزیون! بازم میخنده و من....
تصمیم میگیرم دیگه راجع به این موضوع باهاش حرف نزنم...... هرگز.
|